علمی
 
 
منوی اصلی
صفحه نخـــــست
چــــاپ صفــــحه
خـــانه كردن وب
ذخـــــیره صفحه
پـست الکترونیک
بایگـــانی مطالب
در باره ی ما
 

سلام به وبلاگ خود خوش آمدید دوستان نظر یادتون نره دوستان اگه تونستید ب اون سایتی ک گفتم هم سری بزنید
موضاعات
[Catgory_Title]
پیوند وبلاگ
[Link_Title]

 

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی


آرشیو ماهیانه
خرداد 1394
تیر 1393
اسفند 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
بهمن 1391
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
نویسندگان
نویسندگان
پیوند وبلاگ
[Link_Title]

:: تمام پیوندها ::
 
طراح قالب و کد های جاوا...

كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها: 39
RSS

طراح قالب و کد های جاوا...

Www.LoxBlog.Com

کد های وجاوا :


دو دوست و چهل شهر

با سلام خدمت دوستان عزیز قول داستانی که در در حال نوشتن رو که به شما داده بودم انجام دادم قسمت اول این داستان را تا ی جایی تایپ کردم که در فرصت های مناسب قسمت های دیگر این داستان را نیز در در وبلاگم میگذارم با انتقاد یا نظر هاتون در باره ی این داستان من خرسند کنید برای دیدن داستان به ادامه ی مطلب برید


قسمت اول

 

                    دو دوست و چهل شهر
شب بود سیاهی همه جا دامن گسترده بود سکوت شب را صدای باد طوفانی که انگار از چیزی خشمگین است در هم میشکست با صدای بهم خوردن در ؛ مرد چشمانش دار باز کرد انگار از چیزی میترسید چشمانش گرد شده بود ؛ نفسش در آن سینه ی پر از مو حبس شده بود نمی توانست حرکت کند مثل این که چیزی مانع از حرکت او می شد اما بعد از چند دقیقه مرد به خود جرئت داد که از جایش برخیزد و تن تنومند و کشیده ی خود را به حرکت در آورد هنوز صدای به هم خوردن در چوبی کهنه به گوش میرسید و سکوت خانه را در هم می شکست از زیر بالشش چیزی براق و بران در آورد آن را در دست گرفت آنقدر محکم می فشرد که خون به دستانش نمی رسید مرد با آن هیکل درشت و سیبیل های دارازی که داشت از صدای در میترسید جلو رفت چیزی نمی دید همه جا تاریک بود به آرامی شمعی را که در کنار پایش افتاده بود روشن کرد و به جلوی در رفت کسی نبود انگار باد عصبانی قصد اذیت کردن مرد را کرده بود مرد از خانه خارج شد ناگهان شمع خاموش شد سکوتی عجیبی صورت گرف دیگر باد رفته بود مرد هنوز سعی میکرد شعاع دیدش را وسیع تر کند اما چیزی دیده نمی شد تنها درختان جنگل بودند که دیده می شدند بوی مرگ می آمد بوی خونی که باید ریخته می شد بوی انتقام مرد همه ی این ها را احساس میکرد وارد خانه شد در سیاهی خانه فرو رفت دیگر تنها آن خانه ی متروکه بود که سر پناهی برای آن مرد بود کسی مرد را می پایید چهره ای که پشت تاریکی گم شده بود اما اندامی قوی و تنومند داشت سعی میکرد خود را قایم کند نفسش را به کندی می کشید درختی جلوی او بود که مانع دیده شدن او می شد درختی با تنه ای تنومند و بسیار بزرگ نمی شد فهمید که چرا آن مرد ترسناک و شوم آن مرد دیگری که هموز در خانه بود را تحت نظر دارد . اما داخل خانه مرد هنوز نخوابیده بود چشمانش قرمز شده بود تمام خاطراتش از جلوی چشمانش می گذشت خاطرات زن زیبایش زنی با زیبایی خاص چشمانی درشت و سیاه با اندامی کشیده که مرد را از خواب بیدار می کند ؛ بهرام ، بهرام بیدار شو نامه ای برایت آمده است بهرام همان مردی است که الان تنها در خانه ی متروکه خوابیده بهرام چشمانش را می گشاید از خوابی که انگار می خواست بهرام را رام خود کند برخاست با دیدن چهره ی زیبای زنش خواب از سرش پرید دیگر بهرام نبود که اسیر خواب شده بود این خواب که بهرام او را رام کرده بود نامه را از زنش گرفت و خواند ناگهان چهره اش پر از خشم شد و با نگرانی به همسرش نگاه کرد زنش که چهره ی نگران بهرام را دید از او پرسید چه شده است ؟ و بهرام در جواب به او گفت : تهمینه جان وسایلت را جمع کن و بچه را بردار و آماده ی رفتن شو تهمینه که از حرف های بهرام گیج شده بود خواست سوالی کند که صدای غرش بهرام او را به خود آورد و آماده ی رفتن شد بهرام شمشیرش را از غلاف بیرون آورد و نگاهی به براقی آن انداخت و خود را در آن دید که ناگهان صدای فریاد تهمینه همسرش او را به خود آورد و شروع به دویدن به طرف صدا کرد .      

آخرین مطالب ...
» فروش کلش اف کلنز
» کمی در مورد هواپیما اف 14
» دو دوست و چهل شهر
» سایت کار رو در آمد
» زندگی نامه ی هیتلز
» 15 شگفتی مغز انسان
» 15 شگفتی بدنسان
» یک تصویر زیبا
» کمی در مورد شهر شوش
» طب سوزنی

Home | FeedBack

Copyright © 2008 LoxBlog.Com . All Rights Reserved. Translation Www.NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران